ذبيح الله صفا

1066

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نازم بشمع روى تو كز شعله‌هاى حسن * گلگونهء عذار دهد مهر و ماه را بر مزرعى كه قطره زند ابر گريه‌ام * مژگان مثال برگ برويد گياه را طالب بكوش در طلب كام خويشتن * تا كى بهانه سازى بخت سياه را * ندارد چون سراب از بود اميدى نمود ما * عدم را تنگ در آغوش جان دارد وجود ما تو سود خود طلب ما را مكن منع از زيان كردن * كه ما سرچشمه‌ايم اندر زيان ماست سود ما بآه و اشك گرم خود جهان را آفتيم آفت * زمين از آتش ما سوزد و گردون ز دود ما صفاى وقت ما بيحاصلان را مىشدى حاصل * به گوش دردنوشان مىرسيدى گر درود ما دل ما بىشريك افتاده در شغل جگرسوزى * ندارد هيچ مجمر بهره‌يى از دود عود ما ترنج شكربويا مىشدى دل را به كف طالب * بسيب آن زنخدان مىرسيدى گر سجود ما * دست حسنش باز بر رخ زلف پيچانى شكست * سنبلستانى در آغوش گلستانى شكست تا تبسم ريزش آوردم در آغوش خيال * در دلم هر گوشه پندارى نمكدانى شكست چشم طوفان‌جوش را نازم كه از دامان او * هر ترشح شيشهء ناموس عمانى شكست شرم دار اى اشك آخر از كدامين سنگدل * شيشهء لبريز آتش در گريبانى شكست غمزه نشناسم كدامست و دل طالب كدام * نشترى دانم كه در آغوش شريانى شكست * به چشم ما گل مى آب و رنگ جان دارد * پياله در كف ما گردش زمان دارد دمى ز ناله نياسايد اين برهمن دير * زبان مگوى كه ناقوس در دهان دارد تو آن شكارفريبى كه هر كجا مرغيست * بسوى دام تو راهى ز آشيان دارد گل دعاى كه مىچيند اين غريب كه باز * سرى بخرقه و دستى بر آسمان دارد سخن صريح چه گويى حديث مهر و وفاست * برمز گوى كه ديوار و در زبان دارد طراز دامن هر قطره گوشهء جگر است * چكيدهء سر مژگان ما نشان دارد ببحر همت ما مفلسان قطره وجود * سفينه از پر سيمرغ بادبان دارد چرا بعرش ننازد كسى كه چون طالب * سمند ناطقهء مطلق العنان دارد *